نفس منی

آسمان آبی تر،

آب، آبی تر

من در ایوانم، رعنا سر حوض

 

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزد

مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری است.

من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست

 

زن همسایه در پنجره اش، تور می بافد، می خواند.

من "ودا" می خوانم، گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری.

 

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند.

من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم

مادرم می خندد.

رعنا هم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط زهره زراعتی نظرات () |

بعد مدت ها که به دلایلی نتونستم بیام و به دوستام سر

بزنم و مطلب بنویسم دوباره بر گشتم و می خوام

باهاتون همراه بشم.

می خوام بنویسم اما نمی دونم از چی و از کجا شروع

کنم از دنیا بگم که با وجود همه پستی و بلندی هاش

همیشه در گذره و حتی یک لحظه هم واسه هیچکس 

و هیچ چیز حاضر نیست بایسته؟ یا از آدمایی که تو این

دنیا زندگی می کنن بگم که مهر و محبت و گذشت

یادشون رفته و دیگه براشون مفهومی نداره؟ البته

نباید از حق گذشت هنوزم خیلی از آدما هستن که

به دیگران کمک می کنن و مفهوم انسانیت رو فراموش

نکردن اما در مقابل اونا کسانی هم هستن که برای

منافع خودشون حاضرن هر کاری بکنن و حتی زندگی

 دیگران رو به هم بریزن.

به امید روزی که مهر و محبت تمام جهان و آدماش رو فرا بگیره............

دوستای گلم برام دعا کنین!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط زهره زراعتی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ