عشق

عشق یعنی این ؟؟؟؟؟؟

از زبان یه دختر عاشق!!!

مدتی بود که در مسیر دبیرستان وقتی

 از مقابل مغازه فرش فروشی عبور می کرد

برای فقط چند ثانیه اون رو می دیدم

که با چشمای سیاه درشتش به من خیره شده

 . پسر خوش چهره ای که همیشه ساکت و آروم

 بر روی صندلی کنار شیشه ی مغازه می نشست.

 دیگه به این نگاه های هر روزه عادت کرده بودم

و احساس می کردم اونو دوست دارم.

تا اینکه تصمیم گرفتم یادداشتی براش بنویسم

و اونو از احساسم با خبر کنم!
اون روز زنگ اول ورزش داشتیم.

تصمیم گرفتم کمی دیرتر به مدرسه برم

 و در حوالی مغازه ی اونها کمین بنشینم

 تا در فرصت مناسبی یادداشت رو به اون برسونم.
همچنان انتظار می کشیدم تا اینکه دیدم

شخصی که بعدا فهمیدم پدرشه دست اون رو گرفت و سوار مینی بوس دبیرستان نابینایان کرد.

 به خودم که اومدم یادداشت تو دستم مچاله شده بود...

/ 2 نظر / 5 بازدید
عین میم

سلام زهره [گل][گل][گل][گل][گل] ممنون که به وبلاگ من سرزدی حدس میزنم حضورت تصادفی بوده باشد در هر صورت من اونو به فال نیک میگیرم از اونجا که هر دیدی یه بازدید رو به دنبال داره اومدم اینجا خدمتتون راستش مجال نداشتم که کل بلاگت رو بازدید کنم اما این داستان کوتاه نظرم رو جلب کرد زیبا نوشته شده و به ما میگه که ظاهر هر چیزی واقعیتی در نهان داره که ما از اون غافلیم متأسفانه ما به ظواهر بیشتر توجه داریم تا واقعیت ها برای شما سلامتی و شادکامی آرزو دارم عین میم [چشمک]

بهاره

ای بابا....داستان همیشگی فقط نمی دونم چرا در مورد دخترا فقط می تویسن!!!!